گرفتن نیروی تازه...
داشت عباس قلی خان پسری / پسر ِ بی ادب و بی هنری
اسم ِ او بود علی مردان خان / کُلفت ِ خانه زِ دَستش به اَمان
پشت ِ کالسکه یِ مردم می جَست / دل ِ کالسکه نشین را می خَست
هر سَحرگه دم ِ در بر لب ِ جو / بود چون کرم ِ به گِل رفته فرو
بسکه بود آن پسره خیره و بد / همه از او بَدشان می آمد
هر چه می گفت لَله لَج می کرد / دَهَنَش را به لله کَج می کرد
هر کجا لانه ی ِ گنجشکی بود / بچه گنجشک درآوردی زود
هر چه می دادند می گفت کَمَست / مادرش مات که این چه شکمست
نه پدر راضی از او نه مادر / نه معلم نه لله نه نوکر
ای پسر جان ِ من این قصه بخوان / تو مشو مثل ِ علی مردان خان
حنان جونم چهارشنبه ظهرکه زودتعطیل شدی بردمت بوستان ملت تا با برگهای
پاییزی برات عکس بگیرم وهم اینکه شما کمی از محیط درس بیای بیرون.آخه
این روزهاهمش کارت شده درس.گردش و عوض شدن حال و هواو گرفتن نیروی
تازه برات لازمه.امیدوارم که بهت خوش گذشته عزیزدلم.
























قربون ژست گرفتنت بشم من.غروب هم جلسه آخرترم دوم زبانت بود که امتحان
فاینال رو با موفقیت پشت سر گذاشتی شب هم برای بابا پیامک اومدکه نمره ی
فاینالت شده100.خسته نباشی عزیزدل مادر.واقعآدرکناردرس خیلی خسته کننده
بودبرات.ناگفته نمونه که منم همراهت بودم.خداروشکر که بی نتیجه نبود.مرسی که
مارو خوشحال میکنی.شب هم محمدطاها اینا اومدن خونمون وشما کلی باهم بازی
کردین.


اگرلبخنددنبال جایی برای نشستن میگرددازخدا
میخوام لبانت آن نزدیکی باشد



گرفتن نیروی تازه...
